ياد مامان
مامان اين جوري بود =
4ساله كه بودم فكر مي كردم مامانم هر كاري رو مي تونه انجام بده .14 ساله كه شدم گفتم=زياد حرف هاي مامانموجدي نگيرم اون خيلي امله.55ساله كه شدم دلم ميخواست همه چيزموبدم كه مامانم برگرده تابتونم باهاش درباره همه چيز حرف بزنم اماافسوس كه قدرشو ندونستم مامانم ديگه از دست رفته بود. اين داستانو خو دم سره هم كردم...
من الان خلاصه ي داستان رو نوشتم وگرنه داستان زيادي بود.
برچسب: دیر شده,
نویسنده: علیرضا بادامی
تاريخ: شنبه
1 تير
1392 ساعت: 7:11